ناصر خسرو
41
گشايش و رهايش ( فارسى )
عقل است ، و ممكن است كه روزى به كوشش همچون اصل خويش شود بر مثال خرما دانهيى كه ممكن است كه از او روزى درخت خرما آيد ، و چيزى كه او را جنس باشد [ 30 ] خدايى را نشايد از بهر آن كه جنس منزلت جنسى را سازوار نگشت مگر بدانچه انواع او زير او بود ، پس جنس به منزلت علّت است و نوع به منزلت معلول ، و نشايد كه ايزد سبحانه علّت باشد يا معلول ، پس نشايد گفت كه او سبحانه هست است . و ببايد شناختن كه هست مطلق پديد آوردهء او است و هويّت او از هستى كه نيست ضدّ او است برتر است ، و نيز ببايد دانست كه هر چه وى به يك مرتبت باشد برتر او بيشتر باشد ، از آنچه مرتبتهاى بسيار باشد ، و هست واجب به يك مرتبت است و آن هست مطلق است كه ميانجى است ميان بودن و نابودن ، و هست ممكن به سه مرتبه است : هست مكانى و هست زمانى و هست اضافى . اما هست زمانى « 1 » چنان باشد كه گوييم به روز روشنايى هست ، و هست مكانى « 2 » چنان كه به كرمان خرما هست ، و بر آسمان ستاره هست ، و هست اضافى چنان كه گوييم مردم را سخن هست و گاو را سم هست ، و اين همه انواع اندر هست ممكن است ، چون هست ممكن را انواع است ، و هست واجب را انواع نيست دانستيم كه هست ممكن از هست واجب به مرتبه كمتر است و يافتن او به هست واجب است گويى يكى است همچنان كه جانور كه به منزلت هست [ 31 ] واجب است كه وى يكى است و جنس است و يافتن پرنده و سخنگوى كه به منزلت هست ممكن است كه انواع زير او است و يافتن پرنده و خزنده و گوينده به يافتن جانور است كه اگر جانور را
--> ( 1 ) . در اصل : مكانى . ( 2 ) . در اصل : زمانى .